تبلیغات
سوته دل

سوته دل

من لشگرم خداست ، به لشگر چه حاجت است؟!

پاییز (روزبه بمانی)


بازم یه پاییز دوباره بارون
هجوم فکرت همون خیابون
دوباره دلشوره ی تورو دارم

دوباره دلتنگتم عزیزم
دوباره دارم به هم می ریزم
چقد از این حال بی تو بیزارم

دوباره آوار برگ زرد و
قدم زدن تو هوای سرد و
ادامه های یه درد پاییزی

دوباره جاده دوباره دریا
دوباره گریه همیشه تنها
همینه حال یه مرد پاییزی





طبقه بندی: گوناگون،

[ جمعه 19 آذر 1395 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

مجبور میشوی، وقتی که چاره ای نیست
سرگرمم
با یک مداد، یک دفتر
چند فیلم
یک کافه
یک موبایل
سرگرمم با بیماری
تب
بی حوصلگی
سرگرمم با غیر هرآنچه تو فکر میکنی

درسراخانه ی دلم خبری نیست که نیست
بیخود قضاوتم نکن


[ یکشنبه 9 آبان 1395 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

تنها آوازی بخوان،این رسم زندگی ست(هوشنگ ابتهاج)
.
از هم گریختیم 
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ 
بر خاک ریختیم 
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود 
دردا که جان تشنه خود را گداختیم 
بس دردناک بود جدایی میان ما 
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم 
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت 
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت 
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود 
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت 
با آن همه نیاز که من داشتم به تو 
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود 
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی 
هر بار دیر بود 
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب 
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش 
سرگشته در کشاکش طوفان روزگار 
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش 



[ شنبه 8 آبان 1395 ] [ 08:10 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

تو طاقت لحظه لحظه حسرتو نداری(امین سوته دل)
نیستم
جایی دیگرم
از هرکه بپرسی میداند قصه ی بلاتکلیفی مرا
چه میخواهی از جان عابرهایی که هیچ پیاده رویی ندارند؟



[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 01:54 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

دیدم کری به روضه ی تو گریه میکند(امیر حسین اللهیاری)
ای تن به روی نیزه سرت را نگاه كن!ا
لب های خشك و چشم ترت را نگاه كن!ا

گفتند با رقیه كه : دیدارِ اخر است
ای دخترك بیا پدرت را نگاه كن!ا

باور نمیكنی جگرت تیر خورده است؟ا
بر روی دست خود جگرت را نگاه كن!ا

الشمس و القمر چو ز حُسبان گذشته اند
ای شمس ! یك نظر قمرت را نگاه كن!ا

عریان و تكه تكه به صحرا فتاده است
ام البنین بیا پسرت را نگاه كن!ا

یك اهوی ختایی و یكصد هزار تیر؟!ا
اهوی فاطمه سپرت را نگاه كن!ا

واحسرتا كه هر دو شكستند یك زمان
عباس را ببین كمرت را نگاه كن!




برچسب ها:moharam95،

[ شنبه 17 مهر 1395 ] [ 01:29 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
وقتی بزرگ شدم،
میخواهم هرکسی باشم
به جز یک پدر بد اخلاق،
یک راننده اتوبوس بی حوصله،
یک آدم عصبانی،
یا یک آدم ناامید که با همه دعوا دارد،
و یا آدم گنده ای که بیهوده باد توی دماغ می اندازد،
خب مثل اینکه دیگر آدمی نمانده...
پس بهتر است فعلاً بزرگ نشوم،

تا ببینم بعد چه می شود!


شل سیلور استاین



[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

بسته این عشق،وقتی که رسیدنی نیست

یه روزی میاد که دیگه دلت برام نریزه

که یادت نیاد تولد من چند پاییزه

هر کدوم از ما کنار یکی دیگه خوشبخته

چیزی که امروز باورش واسه هر دومون سخته

یه روزی میاد سالی یبارم یاد هم نیاییم

از گذشتمون جز فراموشی هیچ چیزی نخواییم

از تو فکر ما خاطرات ما می تونه رد شه

بدون اینکه حتی یه لحظه حالمون بد شه

♫♫♫ 

فکر نکردن به خاطراتمون رو بلد میشیم

میبینیم همو از کنار هم ساده رد میشیم

انگار نه انگار به من می گفتی بی تو نابودم

انگار نه انگار یه روزگاری عاشقت بودم

میبینیم همو اونم یه جا که غرق احساسیم

با هرکی باشیم نباید بگیم همو میشناسیم

برای اینکه حتی یه لحظه سمت هم نیاییم

میری ومیرم بی خداحافظی بدون سلام


"روزبه بمانی" 



[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 10:03 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

حال همه ی من خوب است اما
هرصبح یک لیوان آب پرتقال میخورم و پیام هایم را چک میکنم
هرروز کلی جک میخوانم و میخندم
هر بعدازظهر خیابان ها را قدم میزنم،خرید میکنم
شب ها کافی شاپ میروم آب طالبی میزنم 
بعد توی رستوران وسط خیابان جوجه ی مخصوص میخورم
توی پارک قدم میزنم
فراموشی گرفتم
ورزش میکنم
شادم
آزادم
برنامه ی روزانه ام اینهاست
اصلا میدانی خسرو شکیبایی چه گفت؟
سلام 
حال همه ی ما خوب است...



[ چهارشنبه 17 شهریور 1395 ] [ 10:56 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
برو ای دوست برو!

برو ای دختر پالان محبت بر دوش!

دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...

من دگر سیرم... سیر!...


[ دوشنبه 15 شهریور 1395 ] [ 09:13 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

امپراطور(مونا برزویی)
ناراحتت کردم دم ِ رفتن خواستم که ناامید بشی از من
این عادلانه نیست میدونم
ازم نپرس چطور میتونم
یکم واست لازم ِ بیرحمی دلیل ِ شو حالا نمیفهمی
به بغض وادارم نکن انقدر
این گریه ها باشه برای ِ بعد
.
تو قلب ِ من یه امپراطور ِ تسلیم میشه چون که مجبوره
برو نباید مال ِ من باشی
خواهش نکردم این یه دستوره
.
.
.
نفرین به این وجدان ِ بیهودم ای کاش من خودخواه تر بودم
غرور ِ من اینبار حق داره
دنیا به من خیلی بدهکاره
سکوت یعنی مرده فریادم
باید تورو از دست میدادم
از من به تو پنجره ای وا نیست
وقتی که خوشبختیت اینجا نیست
.
تو قلب ِ من یه امپراطور ِ تسلیم میشه چون که مجبوره
برو نباید مال ِ من باشی
خواهش نکردم این یه دستوره


[ دوشنبه 15 شهریور 1395 ] [ 08:58 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

سرگرم روزگارم و از زندگی پرم
امکان ندارد کسی به فکرت باشد و
سراغی از تو نگیرد!
آدم ها تا سرشان گرم میشود
همه چیز را فراموش میکنند
حتی خوبی ها را!
آخر میدانی؟!
آدم ها استعداد عجیبی در
فراموش کردن خوبی ها دارند!
آدم ها عجیب اند ؛ رنگارنگ اند
نمیتوانی آن ها را به درستی بشناسی
هر آدمی در وجودش
 کمی از خود واقعی اش را پنهان میکند!
دست خودشان که نیست
خودشان کمی پنهان کاری را دوست دارند!


[ شنبه 6 شهریور 1395 ] [ 01:07 ب.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

نام تو بردم لبم آتش گرفت(مهدی آسترکی)
مارا دوسه پیمانه ز صحن رضوی بس
ما مست حسین(ع) از ڪرم و لطف رضاییم

مارا قدحی بر در ایوان طلا بس
ما رهگذران حرم ڪـــــرب و بلاییم

اشڪی به تمنای وصــال حرمت بس
ما غیر رســــــیدن به شما هیچ نخواییم

رقصیدن پرچم به سر گنبدتان بس
ما محــــــــو تـــــــماشا و تـــــــــمنا و نـــــگاییم

نقاره زنان بر سر دیوار شما بس
ما منتظر صبح دل انگیـــــز شماییم

تــــــنها گـــــره از پنجره فولاد شما بس
بیمار تو هستیم و نه در فڪر شفاییم

مادر به من این گفت که لطف تو مرا بس
ما جمله گــــــــــــدایان گــــــــــــدایان رضاییم

سلطان وفا شاه رضا سرور خوبان
ما جیره خوران حـــرم امن الهیم...!


[ یکشنبه 24 مرداد 1395 ] [ 01:16 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

تو از یادم نخواهی رفت

تو تنها كسی هستی كه

ساعت دو بعدازظهر

دلتنگ ات میشم...

خوب گوش كن

فقط شبها نه...

ساعت دو بعدازظهر

می فهمی؟!



[ شنبه 23 مرداد 1395 ] [ 06:41 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

شانه هایت، شانه هایت، شانه هایت(سارا وحدتی)

دلم که تنگ می شود

روی تکه کاغذی می نویسم

" شانه هایت "

و یک دلِ سیر روی همین تکه کاغذ

اشک می ریزم ...!



[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت(رحیم معینی)

در پس پرده بسی راز نهان می بینم

یک جهان عشق در این کنج جهان می بینم

قصه ای را که نگنجد به بیان می شنوم

حالتی را که نیاید به گمان می بینم

هستی از بس که درآمیخته با رنگ و فسون

دامن آلود گنه ، پیر و جوان می بینم

دیده گر باز کنم ، در دل صحرای وجود

توده ای خاک و جهان خفته در آن می بینم

هیچ در هیچ و شتاب است به دنبال شتاب

آنچه در آینه ی گشت زمان می بینم

هر که در عالم خود گمشده یاری دارد

عجبی نیست که عالم نگران می بینم

آنچه باقیست ، همان قصه ی عشق است و جنون

غیر از این هر چه بود ، آب روان می بینیم

بر لبم مهر سکوت است چه پرسی از عشق؟

فتنه ی عالمی از تیغ زبان می بینم

اولین شرط ، در این مرحله تسلیم و رضاست

حق همانست و همین به که همان می بینم.



[ چهارشنبه 20 مرداد 1395 ] [ 11:47 ق.ظ ] [ امین ]

[ نظرات() ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه